۱. یه روز تو سالن قدم می زیدیم و حرف می زدیم... بهاره داشت عقب عقب راه می رفت یهو برگشت رفت تو بغل خانم ن(معاون) هممون داشتیم یه صحنه کره ای که خانم همزمان دست بهاره رو می گیره و خمش می کنه و بعد.... (بیخیال رفتیم به جاهای عمیق) بعد خانم گرفتشو یه چرخ با هم زدن بعد خانم بهاره رو با کفش ژرت کرد تو نمازخونه کلی خندیدیم... فقط قیافه بهر دیدنی بود... و اون لبخند پسرکش خانم!!!
۲. همون روز تو نماز خونه بعد نماز اول نشسته بودیم و آقای غ(امام جماعت) داشت از اینکه دهه ی فاطمیه است و بچه ها تو حیاط هرهر می خندن و خوش بحال ما که در صفوف نماز نشسته ایم حرف می زد و کله های هممون پایین بود که مثلا داریم خجالت می کشیم...
ریحون که بزم بکشمش کنارم نشسته بود ... بطور نامحسوس اومد درگوشم گفت: برگرد نگای راضیه ه(از اولیای مسخره) کن... خیلی خنده دار شده... برگشتم عقب دیدم یه چادر سفید با گلهی ریز قرمز رو مقنعه بنفشش کشیده و پایین چونه اش بشدت محکم گره زده... لپاش و چشای گردش زده بود بیرون که نتونستم جلو خودمو بگیرم برگشتم سرجام و بعد چند ثانیه خیلی وحشتناک زدم زیر خنده!!!! حالا ریحون که میدونس به چی می خندم هم زد زیر خنده و هی لگد می زد که خفه شو! منم برا اینکه ضایع نشه سریع رفتم سجده!!!!
حالا بدتر شد... جلو چشم امام جماعت شروع کردن به لرزیدن.... مهدیه از اینور و ریحون از اونور بهم می زدن ... منم دستام کبود شده بود که تصمیم گرفتم حالت گریه به خودم بگیرم که مثلا دارم بخاطر حرفای امام جماعت گریه می کنم.... خیلی زیبا بود انگار در آسمانها بودم... به قول ریحون صحنه عرفانی بود... خدا مرا بیامرزد!
من امروز خیلی عصبانیم.... تا حالا نمی دونستم همچین مدیر بی ادبی داریم... البته می دونستم ولی امروز مطمئن شدم!!!!
راستش امروز امتحان دین و زندگی داشتیم و قبل امتحان داشتیم فک می زدیم که نمی دونم یه سخن هیجان انگیزی زده شد که بهاره یک جیغ متوسط کشید.... خانم ز (مدیر بی ادب) اومد و رو به زهرا: تو جیغ کشیدی؟( چون همیشه زهرا جیغ می کشه خانم فک کرد اونه) زهرا:نــــــــــــــــه!!!! بهاره حس فداکاری و ایثلرگریش زبانه می کشد و با غرور و افتخار می کوید: من بودم! ... و مدیر بی ادب رو به بهاره: چرا جیغ می کشی خانم مگه اینجا ز.ا.ی.ش.گ.ا.ه ؟؟؟؟ ( چه بی ادب ... بی فرهنگ....)
به چند نمونه از سخنان گهر بار ایشان توجه کنید:
1. برین گمشین پایین....
2. از صبح یاسین به گوشتون می خونم؟؟؟ (یعنی ما خر هستیم!!!! یکی بگه اگه ما خریم تو هم که مدیر همین مدرسه ای!!!)
3. یه بار هم به یکیاز معلمای مرد پارسال که ریحون عاشقش بود برگشته گفته: شما صلاحیت معلمی چندتا دانش آموز دختر رو ندارین... آخه این حرفه که برگشته به یکی از بهترین دبیرای شهرگفته؟؟؟ و این دبیر آقای ا (دبیر ادبیات) بود که با تمام صبر چشمانش را برروی این گستاخی بست!!!!
حــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــف! حیف که دستم بسته است و گرنه هم اسم و هم فامیلشو می نوشتم و اون عکس زیبایی رو که ایشون در حال پوست کندن تخم مرغ آبپز هست رو می زاشتم تا عبرتی بشه برا مدیران....
دوباره سلام... این دفعه می خوام 3 تا صحنه خیت شدنو بگم...
1. یه روز تو کلاس بودیم... من و ریحون و بهره و سهیلا( کمربند سیاه هاپکیدو داره!!!) می خواستیم ببینیم کی می تونه پاشو بیاره بالا که بخوره به بالای چارچب در...!!!! ( آخه یکی بگه ما بیماریم...؟ ما مریضیم؟؟ ) خلاصه همه رفتن و نوبت من شد.... پامو بردم بالا که از بد روزگاره شلوار من تنگ تشریف داشت و با بالا یه پام ، ناخودآگاه اون پای دیگه ام هم رفت بالا و من با کمر و کف یکی از دستام رو زمین سقو کردم.... آخه اسم اینا رو میشه گذاشت دوست؟؟؟؟ هر کدوم به گوشه ای پرت شدن شروع کردن به خندیدن....!!!!
اشکال نداره.... نوبت منم میشه...
2. یه روز دیگه من ریحون و بهاره تو کلاس بودیم.... من و ریحون نشسته و بهار ایستاده بود.... من صورتم مایل بو به طرف میز معلم و پنجره... ناگهان ! نگاهم را از چهره ی بوزینه وار ریحون برداشتم و رو به پنجره نگریستم...
دیدم موجودی بس زیبا که نور از پشت سر او می تراود و بر چهره من میتابد.... افق بس زیبا شده بود .... با خود فکر کردم یکی از f4 آمده است.... بی اختیار لبخندی بر لبهایم نشست.... آری! او داشت پرواز می کرد.... به فرشته ای می مانست که بال های خود را گم کرده.... آری! او اصلا بال نداشت ... چشمان خود به سختی گشودم و دیدم او کسی نیست جز زهرا م ( یکی از بروبچ گروه 5+1 ) که روی میز لم داده بود و با اندک تکانی میز معلم چپه گشته و به فضا پرتاب شده بود... و با یه حرکت برگردون پرت شد رو صندلی بچه ها .... بدون اختیار یه جیغ عمیق کشیدم و .... دیدم او غرق در خون می خندد و دوستانش به نجات او شتافته اند... بیخیال! هیچی آخرش با خنده بلند شد و رفت بیرون
3. یه روز دیگه تو حیاط بودیم وبهاره و مهدیه زود تر رفتن آب بخورن و من و ریحون با اندک فاصله ای در پیمودن راه آبخوری بودیم... که ناگاه! یک جسم دراز سرمه ای رنگ در کنار ما شروع به غلطیدن کرد... او هیچ چیز نبود جز فاطمه! خیلی وحشتناک بود .... یعنی به معنای دقیق کلمه با کله رفت تو زمین...!!!! ریحون زد زیر خنده و من دیدم مقنعه اش دراومده و افتاده رو صورتشو و به حالت رعشه می لرزه.... وحشت کردم و به سمتش دویدم... دست خود را بر پشت گردنش آورده و کله ی او را بالا آوردم و مقنعه اش را کنار زدم و با تمام وجود نامش را صدا زدم: فـــــــــــــــاطــــــــــــــــــمـــــــــــــــــه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و بعد با تمام خیتیدگی دیدم داره می خنده...!!!! قضیه این بوده که فاطبدوبدو میومده مخاسته بزنه پشت مرضیه که مرضیه جاخالی داده و فاطمه یه چند قدمو به حالت دو رفته و سپس پاش به یه جایی گیر میکنه و پرت میشه ... همین!
سلام.... شرمنده که پس از سالها اومدم... ولی یه عالمه خبر دارم....![]()
می خوام یه صحنه رو براتون توصیف کنم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه... چیزی نمی گم خودتون از اول گوش کنین...
خیر سرمون سر صف واستاده بودیم که مرضیه همچون افسار گسیختگان... به من لگد و مشت می زد... منم که اونروز یه غلطی کردم رفتم پشت سر بهاره واستادم و قشنگ تو دید خانم ن (معاون) بودیم (قدم از بهاره یکم بلندتره واس همین چشام تو چشم خانم ن بود...)حاضر بودم درخواست خواستگاری یه پسر خوشگلو رد کنم ولی تو موقعیتی نباشم که هیچ غلطی نتونم بکنم.... خلاصه با بهاره نقشه کشیدیم و برنامه ریزی کردیم که همینکه خانم ن آزادباش داد به سرعت برق بریم بالا و کمین کنیم مرضی که اومد انگشت شست پاشو بکنیم تو چشمش.... رسیدیم طبقه بالا و هنوز هیچ کس نبود ... بهاره نزدیک پله ها واستاد و تریپ قاتل آمریکایی ها رو گرف ولی من همچنان می دویدم ... بهاره از افق بانگ برآورد: سم! بایست...
منم می خواستم پاهامو رو زمین کش بدم و با یه برگردون زیبا زل بزم تو چشم مرض و بعد فریاد انتقام بلند کنم و شمشیر از نیام برکشم که....
چشتون روز بد نبینه .... تا اومدن واستم پام به لبه موزاییک گیر کرد و به هوا پرت شدم... طبق سخنان مجهول بهاره من حدود 75 سانتی متر از سطح زمین فاصله گرفتم و کف دوتا پام به جهت عکس یکدیگر وا شد.... و با دوتا زانو روی زمین فرود (= سقوط) اومدم... نمی دونستم چیکار کنم ..... بر اثر شکی که بهم وارد شده بود صحنه زیبایی رو که تجربه کرده بودم زدم زیر خنده... با هزاران امید برگشتم که از بهاره کمک بگیرم... دیدم خودش افتاده رو زمین و غلت می زنه و در حال مرگه... نگا می کنم میبینم سرخ شده و بشدت می خنده![]()
.... بعد زیدم فاطمه و مرضیه بالا پله ها واستادن
و سکوت حکم فرماست .... یهو دوباره هممون زدیم زیر خنده و فاطمه مث شاهزاده ای با اسب سفید اومد دستمو بگیره![]()
... حالا مگه می تونس منو بلد کنه؟؟!!! آخرش نتونس خودم بلند شدم...
ولی خودمونیماخوب شد کسی اونجا نبود.....![]()
حالت های من در موقعیت های مختلف در این ایام:
البت این ایام زیاد نچسبید... با این برف و بوران....
تازه بارونم اومده.... آخی...!! دیشب به آبجی بیچاره ام دو تا آمپول زدن...
الآنم حالش عمیقا خرابه... به خود زنی و این جور چیزا دست زده.... 
بیخیال یه خبــــــــــــــــــــــــــــــر... بعد چند هفته رنج و سختی نقاشیم تمومید بالاخره... عکسشو مذارم البت با گوشی گرفتم یکم تار و ماره...

خب حالا عکس تک تکشونو مذارم حال کنین.... به ترتیب حروف الفبا...
بهاره: (یکم شبیه جنایتکارا شده
)


زهرا )کوفت بخوره از همه خوشگلتر شده )

خودم.... )از همه خوشگلتر ول لنگام یکم سیخ شده )

فاطمه (قیافه اش خیلی مظلوم تر از خودش شده)

مرضیه (ای... بدک نشده...)

مهدیه ( کله اش یکم پخ پخ شده)

اینم یکی دیه از نقاشیام که روی چوب کشیدم...:

یه دبیر فیزیک داریم که آقای ت که معلم فیزیک ما نیست و از دوما خوشش نمیاد (از هر ۲۰۰سلامی که بهشون می کنیم یکی رو جواب می دن...
) و همچنین همسر خانم ن(دبیر ریاضی مون که خیلی باهاش حال می کنیم
و تقریبا یکی مث خودمونه ولی با تحرک کمتر) . خلاصه داشتیم تو حیاط قدم می زدیم که ایشون وارد مدرسه شدن و رفتن داخل دفتر دبیرای مرد... فاطمه هم یادم نی چی شد که با جست و خیز و عجله رفت تو سالن. در همین زمان بود که آقای ت وسط سالن و داشت می رفت سمت پله ها...![]()
فاطمه هم مث موتورای مسابقه داشت کجکی (= به صورت اریب =کج) به طرف پله ها می جهه![]()
که یهووووووووووووو........
از این بدتر نمیشه......................![]()
فاطمه همینجوری داشت با زاویه ۳۰ درجه نسبت به سطح زمین ( و سبک بال و رها ) می دوید که یهو قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ.........
از همون طرفیکه کج بود چسبید به زمین و به همون حالت از جلوی آقای ت لیز خورد و چسبید به دیوار.........
(مثل اینکه آقای ت داشته از خنده میمرده ولی برای حفظ ابهت جلوی دومیا با یک نگاه تحقیر آمیز
به فاطمه از پله ها رفته بالا
.... من اگه جاشون بودم میمردم .... )
حالا ما هنوز در حال فک زدن بودیم
که فاطمه به حالت خفگی اومده جلومون و می بینیم نصفش خاکیه و با چشای پر اشک و لبخندی به بزرگی پهنای صورتش داره می خنده.... ![]()
![]()
حالا همون زنگ با خانم ن (همسر آقای ت
) کلاس ریاضی داشتیم و هرمدتی که من و ریحون به هم می نگریستیم صحنه برای ما تداعی میشد... داشتیم صحنه رو در شکل مختلف بررسی می کردیم...
بیخیال .... الآن که دوباره دارم بهش فکر میکنم کفای دهنم تو چشمم جمع شده
.... پس بریم سر یه قضیه دیگه:
جدیدا مهدیه و ریحانه و فاطمه دیوونه شدن...![]()
یه روز با بهاره از نماز خونه اومدیم بیرون می بینم (اینو بگم که کفش من و بهاره اسپورت بود
) یه لنگ کفشم به نرده پله ها گره خورده و اون لنگ دیگه با کفشای بهاره.... کمرمون شکست تا اون گره ها رو وا کردیم.... فک کنم تا جون داشتن و بند کفشا جا داشته اونا رو گره زده بودن....
من بعد از پشت سر گذاشتن یک موج اندوه روحی اومدم تا دوباره باشم مرحمی برای دلهای خسته تان...
من کلا بچه بیخیالیم ول خب بالاخره باس یه بهونه داشته باشم که نیومدم... راستش من داشتم یه نقاشی زیبا و عمیق و تاریخی روی بوم واس گروهمون می کشیدم.... 
حالا واستین یه قضیه تعریف کنم که ظاهرا فقط من سربلند بیرون اومدم... این ریحون خانم رفته خونه خاله ش و با فریبا( دختر خاله احمق کوتوله و مشنگ و گیج ریحون). خلاصه من تو ماشین بودم و داشتم می رفتم خونه عمم... که یهو گوشیم زنگید...
- بله بفرمایید...
- خانم پ (فامیل من) ( فریبای دیوونه فک کرده با اون صدا ضایع و مسخره اش من نمیشناسمش....)
- فریبا خوبی؟
بوووووووووووووووق... قطعش کرد...![]()
بعد از چند دقیقه ریحون زنگید و در حالیکه داش از خنده سقط (=سقت) میشد گفت:
- هه هه... ما زنگیدیم که ...هه هه... می خواستیم سر کار بذاریمت...هه هه...
- ۲ ثانیه نخند میمیری...
- ما مخواستیم بزنگیم بگیم از شرکت نگین اصفهان زنگیدیم و می خوایم بخاطر اسباب بازیتون که تو نمایشگاه دیدیم باهاتون قرار داد ببندیم....
(جااان...؟؟؟ شرکت نگین اصفهان؟؟؟!!!)
خب منکه پشیمون شدم که لو دادم فهمیدم کی هستن چون می تونستم چیزی نگم و من سرکار بذارمشون....
من از بچه ها درخواست رسمی می کنم که به خاطر شما و بخاطر گل روی من هر کدوم بگن که جواب ریحانه و فریبا رو چی دادن و بذارن تو وبلاگ رسمی ۷کله پوک... من اینجا فقط نتایج کارو می گم...:
بهاره که با فریبا به جاهای حساس و باریک هم رسیده بودن و در آخر به فریبا میگه:
-میشه با مامان بابام مشورت کنم؟
- چی؟؟؟؟
-ها...؟؟؟ فقط چند دقیقه تکرار می کنم فقط چند دقیقه...
- باشه...
و در انتها... فریبا: فقط وقتی دارین میاین اصفهان سر راه ریحون رو هم سوار کنین بیارین...
و هر دو زدن زیر خنده...( بیچاره به ریحون و فریبا شک کرده بود چون من سرگروه بودم ولی به اون زنگیدن ولی چون ریحون قبلا با من هماهنگ کرده بود خیط نشد قضیه)
مهدیه زیاد به جاهای باریک نکشید ولی به دلیل خنگی و عقب موندگی ذهن فریبا و اشتباه در تلفظ جملاتی که ریحون براش رو کاغذ نوشته بود تا گند نزنه مهدیه فهمید...
و فاطمه هم چون فریبا خانم باز هم طبق معمول قشنگ گند زده بود فهمید و فاط هم یه فیلم هندی راه انداخت... فاط پس از فهمیدن موضوع:
- شما واقعا خیلی بووووووووووووووووووووووووووووووق هستین واقعا کارتون زشت بود .... (خیلی چیزای احساسی غلیظ هم بلغور کرده که یادم نمیاد...)و با بغض حرفشو تموم می کنه و هیچی نمیگه و قطع هم نمیکنه...( دیوونه اگه من جاش بودم قضیه رو ناموسی می کردم و صحنه آخرو مث لحظه جدایی جیهو و جاندی می کردم...ول قبلش ریحونو ریش ریش و پاره پاره می کردم)
ریحانه گوشیو گرفته: فاطمه... فاطمه... منم ... خوبی؟؟؟ چرا جواب نمی دی؟؟؟؟ زنده ای؟؟؟ فاطمه یه چیز بگو.... فریبا... این چرا جواب نمیده...؟؟؟؟ فاطمه فاطمه....
بووووووق قطع شد...
نگران نشین فاطمه اون موقع در توهماتش سیر می کرده و زیاد متوجه موضوع نبوده... ریحون بهش زنگیده و فاط اونموقع خون به مغزش رسیده و مخش به کار افتاده و بعد باهم هرهر می خندیدن...
زهرا هم خونه نبوده ولی اگه میبود میشد از این مکالمه یه رمان رمانتیک و درام ساخت...
... می رم تو غذاش سدیم و پتاسیم می ریزم بمیره... اینقد می زنمش خون بالا بیاره...
آخه چرا؟؟؟؟؟؟ چرا اسباب بازی ما رو قبول نکردن... من و بهاره یه گروه بودیم و فاط و ریحون و مهدیه و زهرا یه گروه و هیچ کدوم قبول نشدیم آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
هوا بس نا جوانمردانه سرد است و حالا این بیماری روحی بر روح و جسممان موستولی گشته و امتحانات سخت از هر طرف بر مغز خسته و تکیده ی ما فشار می آورد... ناتانائیل! ما اینها را پشت سر گذاشتیم اما با بی پولی چه کنیم....؟؟؟ رفتم واس سینما قاقالیلی بخرم ۵ تومن برداشتم می بینم جوراب پارازین ۱۰۰۰ تومن شده و من چگونه حواهم توانست با ۵۰۰۰۰ تومن ۲ قلم جنس بی صاحاب بخرم خیر سرم با این گرونی...؟؟؟!!!!
بیخیال... می رم معتاد میشم و جامعه رو به فساد می کشم ... اونوقت مجبورن منو جمع کنن و آب و دون بدن...
هنوزم در ملکوت اعلی به سر می برم... واستین به ترتیب افزایش کفی که بالا آوردم بنویسم:
۱. یه روز یه روزگاری من و ریحونی بودیم که جدا از دنیای فانی و زودگذر و مسخره و چرت و زشت تو سالن مدرسه و بدون توجه به فریاد های خانم ن(معاون) داشتیم قدم می زدیم از چهره خشمگین خانم ن که از چشاش گدازه های نمیدونم چی چی می زد بیرون نگاه میکردیم
و ناگهان به نزدیکی پله رسیدیم و واس اینکه با کله نریم تو زمین به جلو که پله ها باشه می نگریستیم... درسا (یکی از اراذل اوباش خفن مدرسه داشت با عجله رو پله ها جست می زد
و مثل شترمرغی تیزپا به سمت پایین میومد... بدبخت فقط ۳ پله مونده بود که فارغ بشه که همه ی اون پله ها رو یه جا پرت شد....
من و ریحون ار حالت عرفانی خارج گشته و چشامون گرد شد که حالا چیکار کنیم که ما با این هیکل ضعیف و نحیفمون زیر اون هیکل عظیم جونمرگ و خفه نشیم
.... دقت کردم دیدم یک راست داره میاد تو بغل من... با خودم گفتم: خدایا این چی بود نصیبم شد؟؟؟؟ من خوشگل تر از این می خواستم....
گفتم چیکار کنم چیکار نکنم که دلو زدم به دریا و....
هیچی .... یه جا خالی بسیار زیبا و حرفه ای دادم و اون عاشق دلخسته ی من پرت شد وسط سالن
...(البت بگم تونست تعادلشو حفظ کنه وگرنه جلو یه گله آدم اعم از دانش آموزان سال اولی و معلما و... خیت خیت میشد
) من و ریحون دیدیم هیچی نشد که... واس همین زدیم زیر خنده.... ![]()
![]()
بقیه مطالبو حال ندارم بعدا...
http://www.7kp.blogfa.com
بای...
وای دارم میمیرم از خوشحالی....
در شرف پرواز به سوی آسمان های خوشبختی ام...
خوش حالی فراوانی بر من موستولی گشته...
از خوشحالی هر لحظه ممکنه چشام بیوفته بیرون و بصورت رقص بندری قل بخوره....![]()
باورتون نمیشه!!!!
دوست دارم خانم ن (معاون مظلوم و بیچاره مون) رو ببوسم
نه...نه... پشیمون شدم ... حالم بهم می خوره از بوسیدن(البت خوشحال میشم بوسیده بشم... نه...نه ...اونم نه...) خیلی دلم براش مب سوزه ![]()
ما امسال بدجور همشونو اذیت کردیم
احساس گناه می کنم...
ولی فک نکنین ما فقط پا رو دمشون می ذاریم اونا هم کم با ریشمون بازی نکردن...![]()
راستی!!!! ما فردا می خوایم کنسرت تاریخی خودمون که با استفاده از اصطلاحات من درآوردی ساخته شده اجرا کنیم
... شما هم می تونین بیاین... ![]()
راستی!!! فعلا یه دعای سفارشی واسه گروهمون بکنین بعدا اگه براورده شد میگم قضیه چیه!!![]()
در ضمن از معدلامون حرف نزنین که حسابی گندیدیم ول خیالی نیس... بیخیال... دنیا ۲ روزه ... اگه امروزو گریه کنین که ۱ روز رو از دست دادیم با یه روز که کاری نمیشه کرد....( لطفا این جمله زیبا را قاب گرفته و هر روز قبل و بعد از غذا ۳ساعت بهش خیره بشین... ) اما نگین ما خنگیم... مهدیه معدل اول کلاسمون شده....
مهدیه بدین صورت:
( وسطی مهدیه اس و یکی منم و اون یکی خانم ز( مدیر) ... ولی معدل پایین هم یه ابهت خاصی داره ... مگه نه؟؟؟![]()
حالا فک نکنین دیگه من از اون معدل کمام... من یه ذره کم از مهدیه کمتر شدم... اینو هم در نظر بگیرین که من تو تیزهوشانم و امتحانامون به حد مرگ سخته...
راستی تیزهوشانیا!!! آزمون مدارس برتر چه خبر...؟؟؟؟ ما که سربلندیم.... من به تنهایی صددرصد زدم... رتبه اولم از آخر.... ما که می خوایم بچه های انرژی اتمی رو تو خیابون ردیف کنیم و بعد با کامیون از روشون رد بشیم... و باقی مونده اجساد با پست پیشتاز به درب منازل خانواده های آنان فرستاده خواهد.... سوالاشون واقعا یه جوری بود ( سخت نبود ولی تا جایی که تونستن سوالا رو می پیچوندن...)
قضیه انضباط و اینا اینه که پارسال انضباطمون کم دادن و ما پس از دعوا و گرد و خاک و .... انضباط بیست رو از دماغشون کشیدیم بیرون و امسال برا دردسر کمتر خودشون به ما 20 دادن![]()

حالا یکم کف بالا بیارین.... دارم هر روز و هر روز خدارو شکر می کنم که اینقدر خوشگلم....
دارم میمیرم از خوشگلی... زشت ترین دخترای ایران خیلی خوشگل ترن... هیچی ندارن چشمای درشت که دارن....!!! تازه فقط که همین 3 تا نیستن ... می دونین دیگه... کره بیشترین عمل جراحی زیباییو داره...
نظرتون چیه بریم اونجا به عنوان ملکه زیبایی انتخاب بشیم اینجا که هر چی می گردیم از ما بهترون هستن...( پسرا همینجا باشن بهتره اونا پسر خوشگل زیاد دارن... درسته همشون عملین و به پای پسرای ایران نمی رسن ولی اینجا براشون بهتره)
یه سوال عمیق: اونا فیلم ایرانی نگاه می کنن؟؟؟
اونا عقیده دارن ایرانیا مثل ماهی اند چون چشمای درشت دارن... زهرای ما خیلی خرچشمه خوش به حالش بره اونجا طرفدار پیدا می کنه....
آه از درونم برخواست و اشک از دیدگانم جاری گشت... دلم میخواد پاهای فاطمه رو بگیرم و کله شو بکوبم گوشه دیوار یا مشتم بکنم تو حلقش و دل و روده شو در بیارم بکنم تو چشش...![]()
تو نمازخونه نشسته بودیم و داشتیم قبل از امتحان خودمونو تقویت میکردیم... داشتیم از یه طرف حرف میزدیم
و از یه طرف میخوردیم
و از یه طرف یه کتاب دستمون
و ... (تا حالا کسیو دیده بودین این قدر حرفه ای و همه چی دون؟؟؟)یهو فاطمه موجی شد و به هوا خواست... ترس برمون داشت که مثل همیشه بلند شده برای تخلیه انرژی مارو بزنه و زخم و زیلی کنه
و ما رو بچسبونه به دیوار به عنوان پوستر![]()
(قابل ذکر است که این موجود عجیب الخلقه با اینکه هیچ کلاس رزمی نرفته از من که رفتم وحشی تره
... فاطمه!اگه این مطلبو میخونی به بدی خودت ببخش من باید بروز احساسات بدم... هنوز پام کبوده...رحم کن
)فریاد بلندی سر آورد و کله ها به سمت او برگشت... همگی آماده فرار شدیم که فاطمه با صدای ضعیفی که از عمق وجودش و از ته معده اش بالا میومد گفت: بچه ها! من... فراموش کردم شلوارمو بپوشم و مثل شلنگ شروع کرد به گریه و ما رو خیس کرد
( همه اون مایعاتی که مارو خیس کرد که گریه نبود ... آب دهان و ... هم بود)
چشامون گرد شد ...
ولی دیدیم نه... یه شلوار مخمل براق ارغوانی پوشیده...گرفتیمش که با گریه و زاری بقیه رو خبر نکنه و مثل دفعه قبلی عالم و آدم خبر بشن... چادر دادیم بهش و سرش کرد رفت به مامانش زنگید براش شلوار بیارن.... درکل بچه بیخیالیه اولش میخواش با همون شلوار مخمله که جوراباشو روش کشیده بود بره سر جلسه امتحان!!!
خب... در ادامه پست قبلی میخوام آخرین حرکات انقلابی خودمو به نمایش بذارم:
۱. بعد از امتحان هندسه تو حیاط واستاده بودیم... من و بهاره پشت درب مدرسه و رو به بیکرانه ساختمان های سوبرو داشتیم آجراشونو میشمردیم و ریحانه روبروی ما و متمرکز به اندرون سالن داشت حرف میزد...یهو...فکش به صورت ارتجاعی کش آورد افتاد کف زمین... چشاشم افتاد بیرون و کف زمین قل میخورد.... من و بهاره از سکوت درونمون خارج شدیم و کله برگردوندیم.... این اتفاق براتون نیوفته دعا کنین... براساس شواهدی که از سخنان مجهول ریحانه دریافیم اینگونه بیان میکند:
خانم ل (معاون پرورشی ..همین خانم روزی که جینفنگ زده بودیم همش بهمون تیکه مینداخت) روی میز آهنی بسیار داغون داشت واستاده بود و چند تا پوستر رو دیوار میچسبوند... بعد دو ژایه طرف راست شکست خانم با یه حرکت حرفه ای یه چرخش زد و به صورت کاملا سالم و بدون زخم و زیلی با دو تا پای خودش و بصورت منعادل با کفش های اسپرت سفیدش و عینک صورتی و مانتو و شلوار زشتش روی زمین فرود اومد ...سالم بود باورتون میشه؟تازه همه خانوما براش دست زدن در حالیکه ما از خنده نزدیک بود گوش و دماغ همدیگه رو گاز بگیریم.
۲. تو سالن واستاده بودیم و خانم ن (همون معاون خشن) عین جن زده ها رسید و با صدایی کاملا شبیه به صدای ژنده فیلی خشمگین گفت:خانما مگه زنگ نخورده؟
ما:نه...خانم چرا گیر میدین؟؟؟
خانم:چرا دروغ میگین من خودم صدای زنگو شنیدم...
ما: اون زنگ تفریح بوده...
خانم: نه... من...
میخواست ادامه بده که زنگ کلاس تازه زده شد..دید خیت شده لبخند مسخره ای زد و برگش که بره ماهم برا اینکه آزار روحی بدیمش شروع کردیم به طعنه و کنایه های عامیانه...
ریحانه: خانم ... دیدین ما که دروغ نمیگیم.. اصلا جرئت نداریم به شما دروغ بگیم... ما و شما که این حرفا رو نداریم...
من: خانم حالا دیگه میریم سر کلاس
بهاره و مهدیه: با اجازه ما رفتیم البته اگه اجازه میدین؟؟؟؟؟
۳. بعد از ظهر کلاس داشتیم دیه نمی صرفید بریم خونه و برگردیم زنگیدیم برامون غذا بیارن... بهاره غذاشو گرفت و داشتیم میرفتیم یر کلاس... در شوق و نگاه کودکانه خویش غرق بودیم و چشمان آتشین ن(معاون)رو ندیدیم...
بهاره: راستس میدونستین زهرا فقط۴ کیلو از بابام کمتره؟؟؟؟(زهرا ۶۴ کیلویه)
بهاره: آره ... تازه زهرا هموزن هیون هم هس؟؟؟
برگشتم دیدم خانم داره از خنده خودشو پوس میکنه... خانم که دید ما خنده شو دیدیم برا حفظ ابهت و مردونگی خودش صداشو که شبیه صدا خروس بود بلند کرد و گفت:
بـــــــــــــریــــــــــــــــــد کلــــــــــــــاس...!!!!زود....
۲.
ما اومدیم و دیروزو جینفنگ زدیم نرفتیم مدرسه... در طول سال انسان هایی بودند که همیشه غایب بودند و کسی به آنها چیزی نمیگفت... ول ازاونجایی که ن(معاون خشمگین و تروریست) امروز دقیقا قبل امتحان اومد و یقه ی ما رو چپید و نزاش بریم امتحان ... میخواستم گردنمو بکوبم تو دهنش هر دو تامون به دیار باقی بشتابیم که گرد و خاک شروع شد... از یه طرف ما تیکه مینداختیم از یه طرف خانم با کرز سنگینش ما رو تو دیوار فرو میبرد...
خانم: دخترای امروزی خیلی ژررو شدن عمرا بزارم امتحان بدین
بهاره: ای کاش زودتر میگفتیم دیروز نمیخوندیم
من: ما که بالاخره میریم سر جلسه چرا شک وارد میکنین
...
آخرش گذاشتبریما ول برامون کلاس میذاشت که آدم مهمییه تو جامعه ول اونروز به خیر و خوشی نگذشت...
به خاطر چند مسئله خصوصی هم یقه مونو گرفت ولی ما بیدی نیستیم با این بادا بلرزیم ...
در مطالب بعدی بهتون مگم این خانوم خانوما چه موجود خبیثیه... الآن مامانم منو به سیخ مکشه خدافظ
سر کلاس ریاضی نشسته بودیم و خانم ن(دبیر ریاضیمونه خیلی باهاش حال میکنم برعکس بقیه معلمای زن خیلی شوخ و شنگه به روحیه مون میخوره... حودشم میگه که کلاس ما یعنی ریاضی از اون کلاس تجربی لوس بهتره) زهرا اجازه گرفت که بره بیرون و رفت نشسته بودیم و اون میومد داشتیم میگفتیم شاید تو راه مرده که یکی در زد... چون زهرا زیاد از کارای مسخره و لوسی انجام میده گفتیم خودشه و من که کنار در بودم رفتم دسته درو گرفتم و خانم و بچه هاشروع کردن به بلندبلند حرفیدن...:
خانم: این آ(فامیل زهرا)عجب کارا میکنه ها... بهتره تو کلاس جاش ندیم
بهاره:آره... خانم ...
ریحانه:حالا خوبه خانم ن(معاون)یا خانم ز(مدیر)باشه...
من: نه بابا وگرنه تا الآن پریده بودن تو کلاس و مارو جمع میکردن میبردن آب خونک خوری
خانم اومد درو باز کرد و رفت بیرون وبهاره بلند گفت:
اگه خانم ز (مدیر)بودن بگین بیان تو باهم یه چای بخوریم و فیض ببریم...
خانم به رنگ های بنفش و سبز و سرخ و سفید و آبی اومد تو کلاس و گفــــــــــــــت:
خانم ز(مدیر که به خون گروهمون بسیار تشنه است و یه مدت خونمونو کرده بود تو شیشه و هر روز بعد از غذا صرف میکرد)بودن و خیلی عصبانی با من حرف زدن...
وا...؟؟؟ عجیبه نیومده مارو با خودش ببره توی یه کلاسی یا انباری یا موتور خونه زندونی کنه ولی اینجور که معلومه خانم ز مث آقای ع نیگا میکرده(دبیر آمار) از اون نگاهای وحشتناک که آدم سنکوب میکنه و درجا دار فانیو وداع میکنه.......... زنگ تفریحو نگو....... این ریحون به جون زهرا افتاده بود زهرا رو شطرنجی کرد(وقتی ریحون عصبانی بشه دیه هیچی جلوش نمتونه واسته جز من ...درسته که از کوتاه ترم ولی روشهای خاصی دارم)زهرا داش عقب عقب میرفت که دچار نقص فنی نشه که یهو افتاد و انا لله و... که دچار صدمات شدیدی در تمام بدنش شد
ولی فردا یه خوبی که داره اینه که با آقای ن دبیر شیمی کلاس فوق داریم خیلی باهاش حال میکنم چون تمام خرخونان کلاس تجربی رو خیـــــــــــــــــت میکنه...بذارین دو سه نمونه کمیاب رو بتعریفم:
۱. آقا در جو شیمیانه داش درس میداد که نسرین خانم (یکی از نماد های خرخونی در مدرسمون) عین گُت (وسیله ای که با آن یک بازی سنتی را انجام میدهند و مانند توپ است و به دو نوع پلاستیکی و فلزی موجود است... مثل ۷سنگه)خودشو انداخت تو بحث و گفت:آقا شما تو مدرسه شاهد هم درس دارین؟؟؟![]()
آقا هم خیلی زیبا وگفت: بـــــه تـــــــو چــــــــه....؟؟؟ ![]()
![]()
شما را در حال زیبایتان رها میکنم تا بحالید....
۲. داش نمره هارو ثبت میکرد که یکیاز بچه گفت: آقا این نمره ها تو مستمرمون تاثیر داره؟؟؟
آقا:نــــــــــــــــه!!!
دانش آموز: پس چرا ثبتش میکنین؟؟؟؟
آقا: دوســـــــــــــــت دارم....
۳. آقا داش با یکی از فاطمه های خرخون تجربی محرفید:
آقا: شما تجربیا خیلی حرف میزنین خسته نمیشین مخصوصا شما فاطمه خانم(جان؟؟؟؟فاطمه مگه دختر مردم فامیل نداره؟؟؟؟ بازی باناموس مردم هم بازی؟؟؟
)خاهرت از تو خیلی ساکت تره!
اون فاطمه در حال خندیدن...
و آنگاه مهلا (نماد خرخونی و سوسولی و لوسی و خودشیرین مدرسه
)پرید و کمر سخن آقا رو شکست و با متانت و لوسی گری گفت: هر۵تا انگشت دست که مث هم نمیشن...![]()
....توچه کنید این بهترین صحنه عمرتونه.......
آقا خیلی زیبا و با جذبه گفت: وقتی دو تا مهندس دارن باهم حرف میزنن یه کـــــــــــارگــــــــــــر افغـــــــــــــــونی خودشو نمیندازه وسط حرفشون.....
هممون داشتیم کف بالا می آوردیم.... فضای کلاس پر از کف های دهنامون بود... عجب سخن زیبایی آقا مث گوجون پیو با جذبه شده بود..... خیلی قشنگ بود کاشکی اونجا میبودین...
...واکنون مهلا پس از شنیدن پاسخ:![]()
امیدوارم تک تک لحظه هاتون پر از آقای ن باشه... امتحانا خوش بگذره... خداحافظ
حالا این مهم نیس واستین سوتی هارو بگم...
۱. داشتیم تو بازار قدم میزدیم فاطمه رسیده به یه دختره شروع کرده به یزدی صحبت کردن هی فک زده و فک زده
آخرش پرسیده: از کجایین؟ و دختره با تبسم برگشته بهش گفته از یزد....
هه هه ... خیت شد ان شاءالله بازم خیت بشه خیت تر و خیت تر بشه...![]()
دیگه یادم نمیاد باشه بعد...
راستی امروز زنگ آخر تو نمازخونه نشسته بودیم من با یه مشت بروسلی وار زدم رو پای ریحانه پاش قلم شد
اونم با یه مشت آهنی زد تو بازوم همه بدنسازی هام آب شد
میخواستم یکی بزنم تو دهنش خون بالا بیاره
برشت بلند شه فرار کنه همین که پاشو گذاشت که بلند شه رفت رو چادرش با چند تا گردش به محور کله اش اونور نمازخونه جلوی پای فایزه فرود اومد به چه فصاحت
(آخه یه شیخ کاملا محترم داشت به افقی که ریحون کله پا شده بود مینگریست...
)من و فایزه زدیم زیر خنده در حالیکه ریحون داشت جون میداد...
دیگه کر دارم باید جواب اسامو بدم بای...![]()
اما چشمتون روز بدو ببینه بفهمین من در معرض چه حملات خبیثانه ای قرار گرفتم... خلاصه رفتیم اونجا در لحظات عرفانی قرار گرفتیم و عکسای مونگولانه از خودمون گرفتیم و... اما... من باید با انگشتام چشای فاطمه رو از تو کاسه چشش دربیارم... امکان نداره بذارم جون سالم به در ببره اصلا مهم نیست از من اسمایی مث دیوانه ی قاتل و دوست نگو دشمن بگو و مظلومیت خاموش و... بدر بره![]()
من باید فاطمه رو پاره پاره کنم و از درون بدرمش![]()
![]()
... معلوم نیس از کجا سرما خوردگی رو آورده و به من و زهرا و ریحانه و مهدیه منتقل کرده و ماهم دادیم بغلی...
ما یه هفته اس که برگشتیم اما این ویروسه از جونمون کنده میشه مگه...؟؟
نشسته تو این دماغامون و کنسرت اجرا میکنه
و امواجش باعث برافروختگی آب دماغمون میشه و آبشاری جوشان ار نقطه ای در مرکز صورتای خوشگلمون فوران میکنه ...(درس زمین شناسی)
کاش قفط همین بود ...
هیچ کدوممون دیه چیزی از اطرافمون درک نمیکنیم... دنیا شده مث یه وان حموم که از سوراخش نمیتونیم رد بشیم...
اصلا کارایی که میکنیم قابل پیشبینی نیس... یه بار اینوریم و یه بار اونور ثابت نیستیم و در حالت های مختلف:
تنها ئضعیت ثابتی که داریم اینه که در حال بالا کشین معلماییم
(نوبتی این کارو میکنیم) و کوهی از دستمال ها...
حالتون بهم نخوره
این چیزا نمک زندگیه...
بسم الله الرحمن الرحیم
می خواهیم سایتی معرفی کنیم که دامنه ی ریگان دات کام(com .) رایگان میدهد .
به این ترتیب شما می توانید به صورت رایگان ، وبلاگ خود را به وب سایت تبدیل نمایید .مراحل ثبت نام را با عکس توضیح می دهیم :
1 – ابتدا وارد سایت بشین . برای این منظور" http://www.FreePremiumDomain.com/?r=621472 "کلیک نمایید .
( در مرحله ی اول گزینه ی اول از چپ رو تیک بزنید (Referrals 9)

مرحله بعدی پر کردن فرم زیر است

حالا باید از طریق لینک خوتون ( مثل عکس زیر ) 9 نفر دیگر را در سایت ثبت نام کنید تا ثبت نامتون تکمیل بشه و صاحب یک . رایگان شوید. موفق باشید .( com دامنه دات کام)

بعد از چند روز( و یا بسته به ترافیک وبلاگمان ، بعد از چند ساعت) به حد نصاب تعیین شده می رسیم و دامنه اختصاص می یابد. موفق باشیدJ
خب حالا این مونگولیا رو بیخیال... چه خبر؟؟؟
۱. زهرا با کفشانی که پاشنه اش به مانند گردن زرافه میمانست داشت رو پله ها قر میداد و لوس بازی در میاورد و الکی فک میزد
و من روبروی او با تمام متانت (با کفش های اسپرت
) داشتم از پله ها میامدیم پایین... همه داشتیم سعی میکردیم از راه های غیر مستقیم بگیم بسه
ولی نمیفهمید
... همینجوری داش میومد که همچین پاش سر خورد و عین پاره سنگی که از دل کوه به پایین میغلتد به پایین غلتید و در بین جمعیت محو شد...
...
خانم ن(معاون) مث بتمن وارد شد...
گفتیم عجیبه اومده زهرا رو جمع کنه ... نخیر ... اومده مارو مسخره کنه...
...
- خانم آ(فامیل زهرا) چی شده؟؟؟
زمین خوردی؟؟؟؟ حتما دوستات پشت پا گرفتن؟؟؟
زهرا در حال مردن
: نه... نه خانم... افتادم.... آآآآآآخ... کمر...
- دوباره روی پله ها جست و خیز نکنین....
وبا لبخندی که پهنای صورتش را احاته کرده بود از ما دور شد... قیافه های ما:![]()
۲. داشتیم میرفتیم کلاس زبان (کانون زبانه دلتون بسوزه) دیرمون شده بود مهدیه میخواس پیاده بشه از ماشین برگشت به مامان بابام گفت سلام!!! نکته: بجای خداحافظ گفته سلام...
۳ همون روز موقع برگشتن من و مهدیه داشتیم فک میزدیم و بابام جلو بود ... یادم اومد باید یه چیزی بگم رو کردم به بابام میگم:بابا!!!!
- بله...؟
- هیچی با شما نبودم...
اونوقت رو کردم به مهدیه یگم: مامان!!!!! نکته:مهدیه مامانم نیست!!!
*** شما به موارد ۲و۳ توجه نکنید این اشتباهات ناشی از گندیدن در امتحان فیزیکه....
ریحون میگه:
« تو مدرسه یه فاجعه رخ داد! اونم حین نماز!! رکعت سوم بود و منم داشتم از فرط ذکر گفتن خودمو خفه میکردم یهو دیدم یه موجود زیباروی افسانه ای (اینو از من یاد گرفته ) به نام سوسک نارنجی که به بد سلیقگی در انتخاب مکان معروفه در مقنعه ام قدم میزنه و از فضای بنفش روی مقنعه ام نهایت استفاده رو میبره!! یه لحظه احساس کردم توهمات ناشی از زنگ زبان و مهدی کوچولویه(منظورش آقای ر دبیر زبانه )ولی بعد که دقت کردم دیدم نه بابا واقعیه ! خود طرفه! ( پ ن پ من بودم اومدم گازت بگیرم صورتت خش بیوفته ) همینجوری با صدای بلند و نوساندار میگفتم: سبحان الله.. والحمد لله.. ولااله الالله..والاکبر.. و مقنعه مو با شدت تکون میدادم سوسکه با یه سقوط آزاد پرت شد سمت راست چادرم داشتم سکته میزدم .به سمت راست موج مکزیکی دادم افتاد سمت چپ اونور و موج مکزیکی دوباره دادم که سوسکه شد جاوید الاثر!(همون مفقوط الاثر) (پس چه گرد و خاکی راه افتاده و من نفهمیدم... دیدم فاطمه داره از خنده میمیره ولی من تو جو مذهبی خودم بودم و توهم زده بودم ) کلا داشتم سر نماز عربی میرقصیدم که مزضیه با انگشت سیخ و قلمیش هی اشاره میکنه که : بابا سوسکه رو زمینه خودتو نکش! تازه اومدم یه نفس راحت بکشم که دیدم سوسکه افتاده رو دور تند و انگار که سه لیتر بنزین سوپر خورده بود! داشت میرفت پشت سرمون و من هم داشتم جوون مرگ میشدم که اگه بره تو پاچه ام چه خاکی تو سرم کنم؟! اونم با وجود آقای ع( دبیر آمار) + امام جماعت. ( باید خودتو بکشی ... منو جلو همه خراب کردی... آبرومو بردی... ) خلاصه نماز تموم شد و من با یه جهش جلوی صحته فرود اومدم! امام جماعت داشت کف بالا میاورد! ع هم چشاشو گرد کرده بود تو صورتم منم داشتم ذره ذره آب میشدم آها راستی! بین نماز جدا از سوسکه دردناکتر از همه این بود که فاطمه و مرضیه بهم میخندیدن و منم کنترلمو از دست داده بودم دماغمو گرفته بودم نخندم ولی حتی نفس کشیدنم با والیم بالا پخش میشد! خلاصه امام جماعت داشت قاط میزد بیاد خفه م کنه و ع هم نزدیک بود جای سوسکه بکشتم ! بهش سلام کردم
! خیلی بی ذوق و عصبانی گفت: علیک سلام
! ( شانس آورده ع کتلتش نکرده هر چند من نقششو ایفا کردم...هه هه ![]()
)
ای بابا شرمنده که همه قضایا توی نماز رخ میده
... چون بقیه وقتامون پره... خلاصه اینکه سر نماز بودیم که یهو ریحون شروع به کرد به تپش و لرزش ... شک کردم گوشیشو آورده الآنم یکی بد موقع زنگیده و ریحون رفته رو ویبره...
و اینکه ریحون توجه همه رو بخودش جلب کرد خدارو شکر فاطمه رو گرفتم وگرنه اونم دستشو میگرفت شروع میکردن به رقص محلی و جو مذهبی ما رو خراب میکردن...
![]()
دیه همه فهمیده بودن یه خبریه... اهمیت ندادم و به جو نمازگذاری خودم برگشتم.... که یهو ریحون چادرشوبه یه شدتی تکون داد که همه از ترس پلخش شدیم
... و چشم باز کردم دیدم یه سوسک سیاه و قرمز افتاد جلو مهرم ... داشتم میمردم.... داشتم جونمرگ میشدم... داشتم جوونمرگ میشدم...( خلاصه اش اینه که در قید حیات نبودم
)
با شجاعت تمام که در دونگی هم مشاهده نشده(اه همچین ازش بدم میاد ... در شگفتم چرا این نمیمیره...) رفتم سجده... الله اکبر... نفهیدم چی گفتم درست گفتم یانه... بلند شدم دیدم سوسکه نیست... دیه اکسیژن تموم شد... داشتم شهادتینو میگفتم که دیه این سوسکه رو سرمه... فاطمه هم عین احمقا از اول شروع کرده بود به خندیدن
و من گاو فکرکردم این روسرمه... توهم زدم که یه فرشته الهی داره بهم الهام میکنه:آرام باش! آرام...
خودمو کاملا خونسرد گرفتم و نمازمو ادامه دادم در فکر تامین مخارج برای کفن و دفن خودم بودم که دوباره جنبش ملکولی ریحانه شروع شد... یعنی انگار بهترین لحضه عمرم بود که فهمیدم سوسکه رو کله ام نیس...
...
... فاطمه هم که سوزنش گیر کرده بود هی میخندید ...
... احساس میکنم أقایع(دبیر ریاضی) و امام جماعت دلشون میخواس بلند شن و پاهامونو بگیرن و کله هامونو بکوبن به دیوار.... اینقدر حالم خراب بود میخواسم خودمو تیکه تیکه کنم بزارم جلو خانم ز(مدیر) تا بخوره و لذت ببره...

نماز تموم شد بالاخره...
و یهو سیل عظیمی از جمعیت کنار من به هوا پریدن... و... ادامهشو دخترا میدونن... ولی من و بهاره و مهدیه عین دخترای خوب نشسته موندیم و نگاهیدیم...![]()
بره با شترای بیابون بازی کنه... ما که اومدیم بیرون ولی نمیدونین قضیه چی بوده... مهدیه خانم دهان مبارک گشودن و گفتند:تقصیر من نبودا... همش تقصیر آقای ع بود سر نماز هی میومد عقب منم برا اینکه برخورد نداشته باشم میومدم عقب و هین خانم ناآشنا پشت سرم بود و من سر سجده با جورابم تو دهنش قر میدادم... من نمیدونم چرا ناراحت شد من که دندوناشو مسواک زدم تمیز شد... نکته مهم و غیر قابل باور اینه که خرخونا همگی تو کلاس تجربی جمع شدن و فاطمه عقل خودشو از دست داده تو کلاسشون...
حتی خانم ن(دبیر ریاضی )هم فهمیده داش تعریفمیکرد که فاطمه خل شده سر کلاس چرت و پرت بلغور میکنه...
و دور از ذهن نیس... این تصاویر فاطمه در طی روز: 
![]()

![]()
و...
یه چیز دیه: ما با آقای ع(دبیر آمار) لج افتادیم....
پارسال ما جیگر دل آقا بودیم اسم ماها از دهنش سر نمیخورد... اما امسال خانم ث(یکی دانش آموزان جدید عصبی و مسخره چرت و لوس بی ادب و بیتربیت کلاس
) وارد کلاس شده و اسم ایشون سر زبون آقا سبز شده... 
میخوام همه رو خفه کنم و گردنشونو بجوم...
... آرزوی موفقیت کنین چون جنگ عظیمی در راهه...![]()
... زیادحرف نزنم لاغر میشم زورم بهشون نمیرسه....
... به نظر شما ث رو له کنم یا آقای ع؟؟؟؟
...
راستی از این پس این مطالب در وبلاگ رسمی ۷کله پوک هم درج میشه(در لینک دوستان)
امسالخیلی ماست بندیه... یه معلما برامون گذاشتن اینهو قصاب ها و ما باید مث گاو (بلانسبتمون) سرجامون بشینیم و آماده سلاخی باشیم...![]()
![]()
فاطمه و مرضیه هم که رفتن تجربی و ما ریاضی که جای خودش.... حالو هوامون پخیده... کخوک بازی تعطیل....
سرکارگذاشتن تعطیل...
باید بشینیم خرخونی کنیم![]()
خبرات مسخره و چرتی که دارم خیلی چرت و مسخره ان...![]()
۱. رفته بودیم زنگ نماز نماز بخونیم فاطمه که اومد چشم ها خیره گشت... تعجب نکنین طبق معمول فاطمه جورابش ژاره بود البته به شدتی که پاش ازش زده بود بیرون و کم کم از ساق پاش بالا میرفت و آخرش ما باید از گردنش در میاوردیم....![]()
۲. دیه آقای ع(دبیر ریاضی )معلممون نیس....
فقط معلم آمارمونه...
۳. چهارشنبه آما داشتیم آقا ع داش قدم میزد از جلو ریحانه رد میشد که با تمام نیرو پاشو گذاش رو پای ریحانه و آن را مث گرجه له کرد... و بعدش با آرامش کامل و بدون هیچگونه ناراحتی یا احساس مسئولیتی یه معذرت خواهی خیلی کوتاه و مختصر و مفید از ریحانه کرد ...
من اگه جای ریحانه بودم میگفتم: حالا میخوای منم پاتو لگد کنم چشات از تو دهت بزنه بیرون؟؟؟ ولی خداییش این از دلم نیس فقط راهیه برا آروم کردن خودم...![]()
۴. امسال خانم ن (معاون مدرسه و همون پرپر مننده ما) داره از گوشه نشینی ما سوء استفاده میکنه (بین خودمون باشه ول امسال بخاطر ما میخواست از مدرسمون بره ولی منت کشی کردن برش گردوندن) یعنی همچین خبیثانه نگامون میکنه انگار میخواد با پتک سرمونو از وسط دوتیکه کنه...
ول مهم نیس ما خیلی بیخیال و بیتفاوت و کاملا مسلط به محیط از کنارش گذر میکنیم و گردو با دندونامون میشکنیم...
۵. من و ریحانه دیروز در یک جشن عظیم کمربند زرد کنگفو گرفتیم...
سلام دوستان... نمی دونم کم توجهی از من بوده که بعضیا اسم گروهمونو بااینکه این همه تکرار کردم می پرسن یا نه .... من هیچی نمی دونم...
اسم گروه ما ۷ کله پوکه...![]()
البته نه اینکه ما کله پوکیم... نه ... ما این اسمو واسه جوسازی گذاشتیم... این عکس رسمی گروهمونه که ریحانه کشیده... و بقیه عکسای فانتزی گروهمون که من کشیدم کاغذش بزرگ بود تو اسکنر جا نمیشد نذاشتم ولی اگه بتونم میذارم... باتشکر!...

.: Weblog Themes By Pichak :.




